دکتر حسن کرباسی آرانی متخصص اعصاب و روان (روانپزشک)

دکتر حسن کرباسی آرانی متخصص اعصاب و روان (روانپزشک)

دکتر حسن کرباسی آرانی بورد تخصصی اعصاب و روان (روانپزشک) ومشکلات جنسی و مشاوره
دکتر حسن کرباسی آرانی متخصص اعصاب و روان (روانپزشک)

دکتر حسن کرباسی آرانی متخصص اعصاب و روان (روانپزشک)

دکتر حسن کرباسی آرانی بورد تخصصی اعصاب و روان (روانپزشک) ومشکلات جنسی و مشاوره

مردان و 11علامت سرطان درد کمر لک‌های سفید در دهان ناتوانی جنسی کاهش وزن ناگهانی


مردان و 11علامت سرطان

1. درد کمر

درد مداوم یا احساس ناراحتی در نقطه مشخصی از بدن می‌تواند نشانه سرطان باشد. در مردان درد در ناحیه پایین کمر یا کشاله ران نشانه ابتلا به سرطان بیضه و درد باسن، بالای ران و پایین کمر نشانه ابتلا به سرطان پروستات است. حتی اگر درد بیشتر در استخوان به‌خصوص استخوان‌های پا احساس شود نیز می‌تواند نشانه سرطان پیشرفته باشد. توصیه‌ می‌شود در این موارد هرچه سریع‌تر به پزشک مراجعه کنید.

2. لک‌های سفید در دهان

لک‌های سفید در دهان یا زبان می‌توانند نشانه زودرس سرطان دهان یا زبان باشند. اگر شما سیگار می‌کشید یا اهل مصرف موادمخدر یا الکل هستید، این احتمال بیشتر و نمونه‌برداری و ارسال آن به پاتولوژی ضروری است. پس به یک دندان‌پزشک یا متخصص پوست مراجعه کنید.

 

 

3. ناتوانی جنسی

گاهی ناتوانی در نعوظ، انزال کم همراه با درد و به‌طور کلی ناتوانی جنسی علامت ابتلا به سرطان پروستات است زیرا بزرگ شدن پروستات مانع نعوظ و انزال می‌شود. البته گاهی خستگی، مصرف برخی داروها، پرفشاری خون و... نیز می‌توانند باعث این موضوع شوند. بهتر است برای اطمینان به یک اورولوژیست مراجعه کنید.

4. کاهش وزن ناگهانی

خستگی، بی‌اشتهایی و کاهش وزن شدید می‌توانند نشانه ابتلا به سرطان در مراحل پیشرفته باشند. در حقیقت سرطان، بدن را ضعیف می‌کند و پروتئین‌ها را از بین می‌برد و به این ترتیب بدن موادمغذی لازم برای ادامه حیات را از دست می‌دهد. سرطان پانکراس، کلیه و معده از سرطان‌هایی هستند که در مردان بیش از زنان شیوع دارند و باعث کاهش وزن شدید فرد می‌شوند. اگر بدون داشتن رژیمی خاص، دچار کاهش وزن شده‌اید و بیش از 10 درصد وزن طبیعی‌تان را از دست داده‌اید، حتما به پزشک مراجعه کنید.

 

5. سرفه‌های شدید

سرفه شدید بیش از 3 هفته می‌تواند نشانه سرطان ریه باشد. مردان به دلیل گرایش بیشتر به مصرف دخانیات 3 برابر زنان به این نوع از سرطان مبتلا می‌شوند. اگر سرفه با خون همراه باشد، احتمال ابتلا به سرطان بیشتر است. البته سرفه‌های شدید می‌توانند نشانه آلرژی یا سرماخوردگی یا برونشیت هم باشند و به هر حال درمان می‌خواهند.

6. تب بدون علت

وقتی سلول‌های سرطانی وسعت می‌یابند و از یک نقطه به نقطه دیگر گسترش پیدا می‌کنند، می‌توانند عامل بروز تب شوند. البته علامت شروع برخی سرطان‌ها به‌خصوص سرطان معده که در مردان بالای 50 سال بیشتر دیده می‌شود، تب و خستگی است. تب نشانه عفونت است و اگر 48 ساعت طول کشید یا مرتب کم و زیاد شد، بهتر است به یک متخصص مراجعه کنید.

7. مشکل در دفع ادرار

سوزش هنگام دفع ادرار، ریزش کم و مشکل‌دار، احساس مکرر نیاز به دفع ادرار به‌خصوص در شب و... می‌تواند نشانه بزرگی پروستات و سرطان این عضو باشد. البته مشکلات کلیوی هم می‌توانند باعث بروز این علایم شوند پس بهتر است با مشاهده این نشانه‌ها به پزشک متخصص مراجعه کنید.

8. وجود غده‌ای در سینه

وجود غده، ترشح، درد و کشیدگی پوست سینه می‌تواند نشانه سرطان پستان در مردان باشد. احتمال بروز سرطان پستان در مردان کمتر از زنان است اما یک درصد مبتلایان به سرطان پستان را مردان تشکیل می‌دهند و لازم است آنها نیز مانند زنان بررسی‌های لازم را انجام دهند. معمولا این سرطان بعد از 65-60 سالگی در مردان بروز می‌کند.

9. اختلال در بلع

اختلال در بلع موادغذایی جامد می‌تواند نشانه سرطان دستگاه گوارش یا مری باشد. افراد مبتلا احساس می‌کنند سدی درگلوی آنهاست و مانع پایین‌رفتن غذایشان می‌شود. معمولا اگر اختلال در بلع نشانه سرطان باشد، با درد و سوزش معده نیز همراه است. با توجه به اینکه 80 درصد مبتلایان را مردان بالای 55 سال تشکیل می‌دهند، نباید از این نشانه به آسانی گذشت.

10. خون در اسپرم یا ادرار

گاهی وجود خون در اسپرم یا ادرار نشانه ابتلا به سرطان پروستات یا بیضه است. البته وجود خون می‌تواند نشانه ابتلا به سایر بیماری‌ها از جمله بزرگی پروستات، نارسایی کلیه یا التهاب مثانه نیز باشد.

11. تغییر حالت بیضه‌ها

بزرگ‌تر شدن یکی از بیضه‌ها یا به وجود آمدن حجمی سفت اما بدون درد درون آن، می‌تواند نشانه سرطان بیضه باشد. معاینه سطحی پزشک این موضوع را روشن‌تر می‌کند. برخی از انواع سرطان بیضه به سرعت پیشرفت و به ارگان‌های دیگر سرایت می‌کنند. پس به محض دیدن اولین نشانه به متخصص مراجعه کنید. این سرطان در میان مردان 20 تا 45 ساله شایع است.

منبع: medisite

 

ویرایش:29/11/92، نیمه دوم سال 1392

تدوین: دکتر حسن کرباسی آرانی

مردان و 11علامت سرطان

84479_962.jpg

شماره (  )

پیشرو در فرهنگ پزشکی و اسلامی

کلینیک دکتر کرباسی

متخصص اعصاب و روان

مشکلات جنسی، اعتیاد

چهارراه/جنب بازار علی/پاساژ ولیعصر(عج)

طبقه فوقانی واحد 2


صدای سکوت چه صدایی دارد؟ آواز سکوت را بشنو آن‌کس که معجزه سکوت را نمی‌فهمد، حتم جادوی کلام را نیز نمی‌فهمد


صدای سکوت چه صدایی دارد؟
آواز سکوت را بشنو
آن‌کس که معجزه سکوت را نمی‌فهمد، حتم جادوی کلام را نیز نمی‌فهمد. استاد عمران
خداوند جهان را در سکوت خلق کرد. جنگل، صحرا، دریا، کوهستان و آسمان و بعد...
پیرمرد و پرنده
روزی روزگاری پیرمردی در جزیره‌ای تنها زندگی می‌کرد. او هر روز جزیره‌اش را به تنهایی تمیز می‌کرد. صبح و عصر به تماشای طلوع و غروب خورشید می‌نشست و شب زیر نور ماه می‌خوابید. همیشه و همیشه در سکوت بود و صدا را نمی‌شناخت تا این‌که روزی پرنده‌ای از راه رسید. پیرمرد از دیدن پرنده خوشحال شد اما وقتی دید پرنده هر جا دلش بخواهد می‌پرد و همه جا را کثیف می‌کند و مدام سر و صدا می‌کند، کم‌کم عصبانی شد. پیرمرد مدام کثیفی‌های پرنده را تمیز می‌کرد و از او می‌خواست تمیز باشد ولی فایده نداشت. وقتی می‌خواست بخوابد پرنده آواز می‌خواند. وقتی می‌خواست در سکوت به تماشای طلوع و غروب خورشید بنشیند، پرنده شروع به آواز خواندن می‌کرد. پیرمرد دیگر سکوت و تنهایی خود را نداشت و جزیره تمیز و ساکتش را هم از دست داده بود. پیرمرد فکری کرد جزیره را به دو نیم تقسیم کرد و دیواری کشید. بعد دراز کشید و خواست به سکوت گوش دهد اما صدای پرنده هنوز مزاحمش بود. گذشته از آن پرنده از روی دیوار می‌پرید و تنهایی او را به هم می‌زد و همه جا را کثیف می‌کرد. پس پیرمرد فکری کرد، پرنده را به دام انداخت و در قفس حبس کرد. اما پرنده باز آواز می‌خواند و سکوت پیرمرد را بر هم می‌زد. پس پارچه سیاهی روی قفس کشید. بالاخره پرنده ساکت شد. پیرمرد نفس راحتی کشید و دوباره به زندگی تنهای خود بازگشت. جزیره‌اش را تمیز کرد و در سکوت طلوع و غروب را تماشا کرد. چند روز گذشت تا این‌که پیرمرد متوجه شد غمگین است و انگار چیزی در او تغییر کرده. متوجه شد دیگر نمی‌تواند این همه سکوت را تحمل کند و دلش برای آواز پرنده تنگ شده است. پس سراغ پرنده رفت پارچه سیاه را از روی قفس برداشت و پرنده را آزاد کرد و برایش غذا و آب آورد. همین‌طور که پرنده غذا می‌خورد پیرمرد گفت: من دیگر دلم نمی‌خواهد تنها باشم. برایم آواز بخوان. من به آواز تو عادت کردم هر جا هم دلت می‌خواهد برو و همه جا را کثیف کن.
پرنده نگاهش کرد و لبخندی زد. بدون گفتن حرفی پرید و از جزیره رفت. پیرمرد به دنبالش دوید و صدایش کرد تا برگردد ولی پرنده دور و دورتر شد تا از نظر ناپدید شد. پرنده رفت و پیرمرد دوباه تنها شد با سکوت کشنده جزیره و تنهایی که دیگر تحملش را نداشت. روزها و شب‌های زیادی گذشت و پیرمرد هر روز به امید بازگشت پرنده می‌نشست و به افق خیره می‌شد تا این‌که یک روز از دور صدای سوت کشتی شنید. کنجکاو شد و به افق خیره شد که از دور پرنده را دید که به جزیره نزدیک می‌شود. پیرمرد از خوشحالی می‌رقصید و آواز می‌خواند. پرنده از راه رسید با شاخه زیتونی به منقار که آن را به پیرمرد داد. پیرمرد از دیدن پرنده خوشحال شد و در آغوشش گرفت و گفت: چرا رفتی و تنهام گذاشتی؟
پرنده گفت: من رفتم تا بقیه دوستانم را به این‌جا بیاورم! در همین لحظه کشتی بزرگی کنار جزیره لنگر انداخت. پیرمرد شاهد حیوانات زیادی بود که از کشتی پیاده می‌شدند. پیرمرد اول از دیدن آن همه حیوان و تصور شلوغی آنها عصبانی شد ولی بعد وقتی به یاد تنهایی خود و غمش افتاد، خندید و به همه خوش‌آمد گفت.
 من تنها، تو تنها، خدا تنها...
تنهایی با خدا چه زیباست!
خردمند در تنهایی درک می‌کند که با هستی یگانه است. از سخنان لائوتسه
شعر آن‌جا طلوع می‌کند که سکوت معنا پیدا کرده و تنهایی دری به سوی رازها و کاینات است. اما چه سکوتی؟ سکوتی که برای شاعر یک دنیا راز دارد. سکوتی که از درون طلوع کند نه از بیرون. "استاد عمران"
چگونه تنهایی؟ تنهایی‌ای که خردمند همراه و هماهنگ با تمام نیروهای درونی خود و جلوه خداوند است. در این قصه نمادین پیرمرد نماد همه ماست تا وقتی در لاک تنهایی خود فرو رفتیم، نمی‌خواهیم کسی را وارد کنیم و در اصل می‌هراسیم از شریک شدن این تنهایی اما آیا از این تنهایی و سکوت لذت می‌بریم و به شناخت می‌رسیم؟ درست وقتی لذت شنیدن آواز پرنده و دلفریبی‌های دنیا را چشیدیم دیگر به سکوت تن نمی‌دهیم. پیرمرد تا وقتی لذت با هم بودن را نچشیده بود از تنهایی‌اش لذت می‌برد ولی گویی کامل نبود. بارها و بارها از استاد عمران شنیدم: باید سکوت کرد! هر وقت سکوت کردی رازها را خواهی یافت و سخن گفتن ارزش پیدا می‌کند. کسی که سکوت می‌کند، اجازه می‌دهد تا در اعمال و رفتارش آن‌چه یافته، نمود پیدا کند. در اصل راز حرف استاد و دیگر خردمندان مثل لائوتسه این است که باید منیت‌ها و خودآگاهی ساکت شود تا درون ما زبان گشاید که کلامش در سکوت جاری می‌شود. پس باید ساکت شد تا جهان، خدا و ناخودآگاهمان با ما سخن گوید. انسان حیوانی است اجتماعی و در ارتباط و احساسات متقابل است که معنا پیدا می‌کند حتی این خاصیت در حیوانات و گیاهان هم وجود دارد. طبیعت هم سکوت دارد هم سر و صدا و هم تنهایی و هم شلوغی. همه ما در بخشی از زندگیمان تنهاییم. تنها به دنیا می‌آییم و تنها از دنیا می‌رویم. وای به ما که راز تنهایی و سکوت را نفهمیم و از دنیا برویم. اگر همیشه تنها باشیم هرگز متوجه مشکلات درونی و گره‌های خود نشده و درصدد رشد خود نخواهیم بود. چون در تقابل با یکدیگر است که به بسیاری از زوایای درون خود پی می‌بریم. به قول استاد: همه ما مدیون کسانی هستیم که ما را به مرز عصبانیت و خشم رساندند چرا که باعث شدند با زوایای تاریک درون و سایه خود آشنا شده و به شفایش بپردازیم. پرنده رفت و زندگی و تکاپو را با خود آورد و تنهایی پیرمرد به زندگی کنار هم با مهر و دوستی بدل شد.
وقتی جهان خلق شد سکوت همه جا حکم‌فرما بود تا وقتی آب به جریان افتاد و جاری شد. باد وزید لابه‌لای درختان و موسیقی باد شنیده شد. پرنده به آواز افتاد و باران بارید و صدا و موسیقی به کلام مزین شد. خداوند اگر صدایی خلق کرد بنا بر نیازش بود و به همان میزان سکوت را! وقتی در رحم مادریم در سکوتیم و تنهایی، اما درست وقتی به دنیا می‌آییم با صدای گریه به رسمیت شناخته می‌شویم و به دنیای سر و صداها وارد می‌شویم. کم‌کم از روزهای آغازین تولد صداها ما را احاطه می‌کنند. اگر هم بنابر نیاز بخواهیم تنها و ساکت باشیم دیگران کاری می‌کنند تا این فرصت را نیابیم تا خیالشان راحت شود که هستیم! درست از همین‌جا از سکوت زیبایی که خدا به ما هدیه داده دور می‌شویم و در دنیای صداهای مزاحم و آزاردهنده رها می‌شویم. به پدر و مادر نگاه می‌کنیم مدام با هم حرف می‌زنند، یا خنده یا جر و بحث یا حرف از دیگران یا دعوا و اگر حرفی نداشته باشند صداهای دیگر را وارد می‌کنند، مثل تلویزیون و رادیو و...
سهراب سپهری در تنهایی خود و طبیعت این همه شهود داشت و نیز تمام عارفان و شاعران و بزرگان. تمام کشفیات و اندیشه‌ها و فلسفه‌ها در تنهایی و سکوت الهام شده و همین‌طور تمام قصه‌ها و شعرها. بگذاریم که تنهایی نیز آواز بخواند، چیز بنویسد و به خیابان برود. دوست دارم تنها باشم و ساکت اما زود سراغم می‌آیند و نیشگونی می‌گیرند تا بدانند زنده‌ام. گویی در کلام زنده‌ام و در سکوت مرده که گاه در کلام آزاردهنده‌ام مرده‌ام و در سکوتم زنده و بیدار. دیگر تنها و ساکت هم نمی‌توانم باشم. دلم لک زده برای وقتی در رحم مادر بودم نه کسی امر و نهی می‌کرد نه دعوایی بود و رقابت و قضاوتی! دنیای ساکت و ساده من پر شد از بگومگو و داستان زندگی دیگران و حرف و حرف و حرف... و من که عاشق تنهایی بودم با گرگ و دزد و آدم‌های بد و خوب و جامعه‌ای ترسناک آشنا و تنها شدم. به قول سعدی:
زبان بریده به کنجی نشسته صمم بکم/ به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم
وقتی گریه‌های وحشتناک مادر را هنگام مرگ پدربزرگ دیدم، فهمیدم مرگ ترسناک است اما نمی‌دانستم که او برای خود و ترس از مرگ خویش می‌گریست زیرا وقتی زنده بود مدام بر سرش دعوا بود. در کودکی از تنهایی می‌هراسم نه از خود که از ترس‌های واهی که برایم ساختند. کودک چون با عقده حقارت به دنیا می‌آید به خاطر ناتوانی که در مقابل بزرگترها دارد احتیاج به حمایت دارد پس نمی‌خواهد تنها باشد. وقتی نوجوان می‌شود می‌خواهد خود را کشف کند، پیدا کند و این در حضور کنجکاوانه والدین میسر نیست پس به دنبال فرصت‌های تنهایی خود می‌گردد که اگر در اختیارشان نگذاریم شاید در بیرون جست‌وجویش کنند و تنهایی را به اشتباه در جایی غیر از خانه امن پیدا کنند. وقتی بزرگتر می‌شود نیاز به استقلال، ما را به تنهایی و سکوت می‌کشاند و وقتی اولین بار در تنهایی و سکوت جادوی روان خود و حضور خدا را کشف می‌کند دیگر از تنهایی نمی‌ترسد، پس شعر می‌خواند و قصه. وقتی درگیر مسایل جامعه و کار، اسیر ازدواج و سنت‌ها و تابوها و قوانین می‌شود، بدون این‌که بفهمد، گره‌هایش سر باز کرده و از تنهایی و سکوت دور شده و فراموشش می‌کند. روزی عاشق تنها بودن و سکوت بودم و در سکوت خدا را می‌دیدم حالا در شلوغی به دنبال چیزی هستم که هرگز نمی‌یابمش. آن‌قدر دورم شلوغ است و شلوغ‌ترش می‌کنم که جایی برای خدایم باقی نمی‌ماند و هر وقت تنها باشم بی‌اراده به دنبال پر کردن وقتم هستم انگار از روبه‌رو شدن با خود و تنهایی و سکوت واهمه دارم. چرا ما اغلب از تنها بودن هراس داریم؟ این چه رازی است؟ زمانی عاشق تنهایی بودم چون گره درونی‌ام هنوز کلاف درهم و سایه‌ام ضخیم نشده بود و نفرت و حسادت وجودم را فرا نگرفته بود. هنوز به طبیعت نزدیک بودم و خدا. درست وقتی در دام‌های جامعه و سایه‌های فردی و جمعی افتادم، همه چیزم به سایه‌ای سیاه بدل شد که تنهایی و سکوتم را بلعید! تنهایی و سکوتم پر شد از شلوغی ذهن و ضعف‌ها و سایه‌ای ترسناک. هرگاه با آدم‌هایی روبه‌رو شدم که در من دقیق شدند به طریقی در رفتم تا ضعف‌هایم برملا نشود اما تا کی می‌توانم از خود فرار کنم؟ به قول استاد عمران عزیز تا زمانی که خودآگاهی شما مدام مشغول است و کار می‌کند، نمی‌توانید به صدای درون و ناخودآگاهتان گوش دهید. پس باید اول خودآگاهیتان را تعطیل کنید. زبان به کام بگیرید. گوش‌هایتان را تعطیل کنید و چشم‌ها را ببندید تا در سکوت ناخودآگاه با شما سخن گوید. خدا در شما جاری شود گاه از زبان یک درخت انار یا چهچه بلبل یا طلوع خورشید و... آن‌گاه رازها در شما طلوع می‌کند و مثل هر عارف و شاعری شما هم راز بیداری و سکوت را خواهید یافت. تا ساکت نباشیم، به ادراک نخواهیم رسید و به خود نمی‌رسیم و با گره‌ها و ضعف‌هایمان آشتی نمی‌کنیم. کسانی که تا فرصتی پیدا می‌کنند سفر می‌کنند و لحظه‌ای آرام و قرار ندارند در اصل از خود می‌گریزند و در این گریز هیچ شفایی نیست. با تنها ماندن در تنهایی و در سکوت به صدای درون گوش دادن است که می‌توانیم ندای خدا را گوش دهیم از هزارتوی درون خود از زیر تل گره‌ها و کمپلکس‌ها...
نه این‌که سفر بد باشد که اگر برای فرار از خویشتن خویش نباشد و به قصد خودکاوی و تنها شدن در طبیعت و کشف خود باشد، عالی است.
هر کس نان از عرق خویش خورد. غور در آثار بزرگان و شاعران و عارفان راه را به ما نشان می‌دهد و رازها را، ولی هر کس باید راه خویش رود و راز بین زندگی و خویشتن خویش باشد. به پرنده نگاه کنیم هرگاه لازم باشد منقار باز می‌کند و هرگاه لازم باشد سکوت می‌کند. کوه در عین این همه سکوت و تنهایی چه پررمز و راز به نظر می‌رسد و محکم. و گاه از صدای غلتیدن سنگ‌ها و جاری شدن چشمه‌ها پر می‌شود. دریا گاه توفانی است و پرخروش و گاه ساکت و رازآلود. آسمان و درختان و حتی حیوانات نیز، ولی انسان وقتی زبانش کار نمی‌کند فکرش و خودآگاهی‌اش کار می‌کند و شلوغ است و لحظه‌ای سکوت ندارد. ذهنش پر است از رفت و آمد و گفت‌وگوهای زیاد که مدام آزارش می‌دهد و از رازها دورش می‌کند. سکوت نه به این معنی که زبان کار نکند ولی فکر ما هزار جا رود بلکه باید فکر تعطیل شود. این راه را امتحان کنید ببینید دیگر اضطراب و نگرانی دارید؟ مدیتیشن و تمرکز هم دقیقا همین است رازش خالی کردن ذهن از تمام شلوغی‌ها و گفت‌وگوهای مزاحم است. تازه در سکوت است که می‌یابید در لحظه زیستن یعنی چه. به قول استاد عمران تا وقتی زبانت به کار است و گوشت تشنه شنیدن و چشم‌هایت حریص دیدن معنای سکوت را درک نخواهی کرد باید که تمام حواس بیرونی خود را تعطیل کنی و تنها زبان روانت در سکوت کار کند و گوش روانت و چشم دلت باز شود و آن‌گاه وارد دنیایی خواهی شد جادویی. آن‌گاه دیگر زبان به ناروا نخواهی گشود و گوشت ناروا، غیبت‌ها و کینه‌توزی‌ها و ناسزاها را نخواهد شنید و چشم‌های تو غیر از زیبایی نخواهد دید، حتی در زشتی. قرآن در تنهایی و سکوت نازل شد نه در شلوغی و میان جمعیت. همین‌طور دیگر کتب آسمانی. بتهوون کر بود و نمی‌شنید اما گوش درونی‌اش بسیار زیبا دریافت می‌کرد که به خلق آثاری چنین برجسته دست زد. اکتاویو پاز می‌گوید: سخن گفتن مقدس است/ اماخدایان سخن نمی‌گویند...
گویی نیاز انسان اسیر گره و سایه، مدام حرف زدن و شلوغی است اما انسان رسیده و بیدار می‌داند که نیاز به سخن گفتن ندارد مگر به وقت و نیازش. وقتی اطراف ما شلوغ باشد ذهنمان هم شلوغ است وقتی در سکوت و آرامش باشیم آیا شلوغی ذهن داریم؟ همه ما اغلب فکر می‌کنیم انسان بزرگ بودن به حرف‌های بزرگ زدن است و هرچه غامض‌تر بگوید، والاتر! پس چرا مولانا این‌قدر ساده گفته، حضرت محمد(ص) و امام علی(ع) و...هم. این منیت و ذهن خودآگاهی ماست که دچار توهم می‌شود به قول لائوتسه سخنان فرزانه کودکانه به نظر می‌آید، زیرا کودکان به طبیعت بکر و خلاق خود نزدیکترند و به خدای خود، و از سایه بری هستند. عارف و شاعر از تنهایی نمی‌هراسد چرا که با نیروهای روانی خود و منبع الهامات خود همراه است و دیگر تنها نیست و به کشف و شهود می‌رسد. تنهایی‌اش از شعر و حضور خدا و طبیعت پر می‌شود.
در میانه سکوت این جهان
اشک من بیرقدار تمام هستی من
تمام رازها ورمزهای من است.
شعر من اما فریادی است
به گوش تمام فریادداران و فریادبانان
شاید همه به اشک سکوت تن دهند
عشق ببازند، لب بدوزند
چشم، پهنه‌دار کرانه‌های خیال کنند
تا بشنوند سخنم را در ناتمامی سکوت
این است باور من و تمام سکوت‌پیشگان.

کاری از: پریسا جمالیان